تبليغاتX
شکلات تلخ

من پشیمان نیستم...

 

 من همان لحظه ی اول که تورا دیدم

 

رویش فاجعه را حدس زدم

 

من تمامیت احساسم را که لطیف

 

چون گل شبنم بوده

 

به تو آسان دادم

 

و تو مرا

 

خویشتن خویش مرا

 

از خودم دزدیدی

 

ومرا در خم یک کوچه که گمانم نامش

 

کوچه وسوسه بود

 

گم و حیران کردی

 

با که بودی که نبودی با من؟

 

آنکه بود و گریزی می زد

 

سایه ات بود

 

سایه ات مصنوعی,سایه ات سرکش بود

 

و من از سرکشی سایه ی تو سیر شدم

 

وتورا نذر کسانی کردم

 

که رباینده ی چشمان سیاهت بودند

 

ودگر بار محال است با تو همراه شوم

 

که همه می گویند

 

آنچه نذر است اجابت باید

 

من پشیمان نیستم........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:17  توسط ستاره | 

کوبیده برف زیر لگدهایش
 بوی بنفش های بهاران را
در زیر برف ، خک تب آلوده
 در دل نهفته حسرت باران را
 در گوش کرده پنبه ی برف امشب
 شهری که جاودانه پر از حرف است
 چشمان پک جوی پر از آب است
 مژگان سبز کاج پر از برف است
گاهی غبار برف فرو ریزد
چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها
 بر خشکسال سینه ی من بارد
 این اشک گرم چون نم باران ها
من در کنار اینه می گریم
چشم درشت اینه بیدار است
 از پشت اشک ، عکس تو می لرزد
در قاب کهنه ای که به دیوار است
 لب های سرد اینه می بوسد
 خال سیاه زیر لبانت را
من در زلال اینه می بینم
بغضی که بسته راه دهانت را
نور نگاه گرم تو می تابد
از چشم روشنی زده ی تصویر
می خواهمش ز قاب برون آرم
دیر است ، ای امید گریزان ، دیر
دیگر دهان اینه بلعیده ست
نقش ترا چو آب گوارایی
 اما دلم چو کودک بی مادر
فریاد می کند که تو اینجایی
گویی صدای پای تو نزدیک است
 پیموده سنگفرش خیابان را
آورده باد تازه نفس از دور
 بوی بنفشه های بیابان را


+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط ستاره | 
 نبسته ام به كس دل
 
 نبسته كس به من دل
 
 چو تخته پاره بر موج
 
 رها رها رها من!
 
 ز من هرآنكه او دور
 
 چو دل به سینه نزدیك
 
 به من هر آنكه نزدیك
 
 از او جدا جدا من !
 
 نه چشم دل به سویی
 
 نه باده در سبویی
 
 كه تر كنم گلویی
 
 به یاد آشنا من !
 
 ستاره ها نهفته اند
 
 در آسمان ابری
 
 دلم گرفته ای دوست
 
 هوای گریه با من !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:0  توسط ستاره | 

 

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

 

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

 

و خود را اندامی که روحت منم

 

و مرا سینه ای که دلم تویی

 

و خود را معبودی که راهش منم

 

و مرا قلبی که عشقش تویی

 

و خود را شبی که مهتابش منم

 

مرا قندی که شیرینی اش تویی

 

و خود را طفلی که پدرش منم

 

ومرا شمعی که پروانه اش تویی

 

و خود را انتظاری که موعودش منم

 

و مرا التهابی که آغوشش تویی

 

و خود را هراسی که پناهش منم

 

و مرا تنهایی که انیسش تویی

 

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی

 

نه...هیچ کدام......

 

هیچ کدام آنها نیست چیز دیگری است

 

                                                  و خدا آن را تازه آفریده است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:12  توسط ستاره | 
 

بال و پر ريخته مرغم به قفس

 

تا گشايم پر و بال

 

پر پروازم نيست

 

تا بگويم كه در اين تنگ قفس

 

چه به مرغان چمن مي گذرد

 

رخصت آوازم نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:12  توسط ستاره | 

ای دوست!

این روزها با هرکه دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر وقت خیانت است!!!!!

انبوه غم

حریم وحرمت خود را از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام

یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها اینگونه ام:

فرهادواره ای که تیشه ی خود را

گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

یک جنگجو که نجنگید...

اما

شکست خورد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط ستاره | 

 افسوس 

 

 

آیا هنوز هم گلهای کاکتوس

 

 

 

پشت دریچه های اتاق

 

 

 توست؟؟؟.......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط ستاره | 

 

تا این مرحله از زندگی دانسته ام که می باید کوله بار غمها و دلتنگیها را بر زمین گذاردوبه استقبال آینده رفت حتی اگر این آینده یک روز یا یک ساعت یا فقط یک لحظه باشد.

مطمئن هستم بهترین لحظه،لحظه ی بعدی زندگیم خواهد بود....شایدلحظه بعدی نوید خلق اثری باشد که هنوزنیافریده ام ولی در لحظه ی بعدی اثری به ابعادآرزوهایم،اثری به رنگ عشقهایم،اثری به شفافیت تمام آیینه ها خلق خواهم کرد وسپس این اثر را در بالاترین نقطه آسمان برخواهم افراشت تا تصویر تمامی این جهان در آن انعکاس یابد.

 

 

                                                        ایران درودی(در فاصله دو نقطه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 20:27  توسط ستاره | 
نظریه ی کیچ 

 در برگردان فرانسوی جستار مشهور هرمان بروخ کلمه کیچ به معنای هنر پست آورده شده است اما میلان کوندرا معتقد است که این یک سوء تعبیر است زیرا بروخ نشان می دهد که کیچ چیزی به جز اثری ساده و ناشی از بد سلیقگی است. نیاز انسان کیچ منش به کیچ عبارت است از نیاز به نگریستن خویشتن در آیینه دروغ زیبا کننده و باز شناختن خشنودانه وشادمانه خویش در این آیینه.

 نفرتی که نیچه به" کلمه های زیبا"و" رداهای نمایشی" ویکتور هوگو در خود احساس می کرد نشانه ی بیزاری از کیچ قبل از پیدایش کلمه آن بود. هیچ کس بهتر از سیاستمداران به این موضوع پی نبرده است به مجرد آن که سرو کله یک عکاس در نزدیکی آنها پیدا شود به شتاب به سوی اولین کودکی که دم دستشان است می روند اورا در آغوش می گیرند و می بوسند. برای تمام احزاب و برای تمام دارو دسته های سیاسی کلمه کیچ کمال مطلوب ادراک زیباییست. از زمان انقلاب فرانسه نیمی از اروپا به نام چپ شناخته شده است نیمی دیگر عنوان راست به خود گرفته است تعریف این مفاهیم بر اساس هرگونه اصول نظری ناممکن است.تعجبی هم ندارد زیرا نهضت های سیاسی بر اساس رفتارو کردار عقلایی پی ریزی نمی شود بلکه بر تصورات کلمات و الگو ها متکی است که مجموعأ فلان یا بهمان کیچ سیاسی را بوجود می آورد. آنچه باعث می شود کسی چپ باشد این نظریه یا آن نظریه سیاسی نیست بلکه قدرت وجذابیت کیچ است که هر نظریه ای را در خود جذب می کند.

اما هر چقدر هم از کیچ نفرت داشته باشیم باید بدانیم که کیچ با زندگی بشر عجین شده است زیرا هیچ کس در میان ما ابرمردنیست ونمی تواند کاملأ از قدرت وجذابیت کیچ رهایی یابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:29  توسط ستاره | 

 

 

آن روزها

 

 

روزهای چند نخ سیگار بود..

 

 

چند کتاب

 

 

و یک مشت دغدغه.........

 

 

تا کسی پیدا شد با چند تار موی رها بر پیشانی

 

 

پا به پا آمد وهمسفری کرد

 

 

که سفر وسوسه ای جادوگر است.................
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:23  توسط ستاره |